close
چت روم
قصه

قصه

حکایت «زندانی پر رو»,شهر حکایت,لردپیکس,داستان,قصه,حکایت,پندواندرز,
هیزم فروش هم راه افتاد و از صبح زود تا نیمه شب ، فریاد زد و درباره مفت خور بی آبرو به مردم اعلام خطر کرد. شب که رسید هیزم فروش به فقیر گفت « همه امروز را به تو اختصاص دادم . مزد من و کرایه شتر را بده که بروم ! » فقیر مفت خور با خنده گفت « تو نفهمیدی از صبح تا الان چی جار می‌زدی ؟ الان همه شهر می دانند که   من پول به کسی نمی دهم و تو که از صبح فریاد می زدی و به همه خبر می دادی به آنچه می گفتی فکر نمی کردی ؟! » مولانا در این حکایت به مخاطبانش گوشزد می کند که چه بسا عالمانی که وعظ می کنند اما…
لردپیکس،سایت عکس ،خریدلباس

امروز : پنجشنبه 29 فروردین 1398

خانه انجمن ورود ثبت نام آرشیو آپلود تماس با ما طراح قالب